تبليغاتX
الهه باران

الهه باران

این کوه ها با همند و تنهایند / مثل ما با همان تنهایان



بعضي ها به پـــاي هم پيـــر ميشوند و بعضي ديگر بدســـت هم

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 18:43 توسط narges|


بار آخر، من ورق را با دلـــم بور ميزنم!

بار ديگر حکــم کن!

اما نه بي دل!

با دلــت،دل حکـــم کن!

حکـــم دل...

هر که دل دارد بيـــاندازد وسط!

تا که ما دلـــهايمان را رو کنيم!

دل که روي دل بيافتاد،عشـــق حاکم ميشود!

پس به حکـــم عشق بـــازي ميکنيم!

اين دل من!

رو بکــن حالا دلــت را...!دل نداري؟

بــــور بزن...!

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 18:48 توسط narges|




نه تو می مانی و نه اندوه


و نه هیچیک از مردم این آبادی...


به حباب نگران لب یک رود قسم،


و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،


غصه هم می گذرد،


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...


لحظه ها عریانند.


به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 17:6 توسط narges|


انـدوه که از حــد بگــذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !

دیـــگـر مـهـم نـیـســت :

بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛

دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...

آنـچه اهـمـیـت دارد

کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است

که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی

و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 17:5 توسط narges|


يک و يک...

يک و يک هميشه دو نمي شود گاه باد مي کند،

 چهار مي شود

 گاه ميل مي کند به صفر

 گاه نيز مي زند به کله اش...

 هوس کند مي رود به آسمان،

 هزار مي شود.

 يک و يک براي من...

-- من که سال هاست در رديف آخر کلاس زندگي نشسته ام --

 جز دو خط ساده نيست؛

جز دو خط که پا به پاي هم در سفيد صفحه راه مي روند،

 وز اين جهان خط کشي و کاغذي عبور مي کنند...

 جز دو خط ساده که در انتهاي دور در تقاطع زمين و آسمان؛

 روي خط نازکي به نام زندگي عاقبت به پاي هم ...

 پير مي شوند!

« توي گوشتان فرو کنيد! يک و يک مساوي دو است. »

 آه...

 من که حرف اين حساب را سرم نمي شود.

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 18:7 توسط narges|


من صبورم اما...

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

اگر شادي زيباي تو رابه غم غربت چشمان خودم ميبندم

تو نمي داني چقدر با همه ي عاشقي ام محزونم

و به ياد همه ي خاطرهات مثل يک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما...

بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک دلم دور کند ميترسم

من صبورم اما...

اين بغض گران صبر نمي داند چيست!!!!



نوشته شده در یکشنبه 1390/11/23ساعت 14:42 توسط narges|

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم, شروع کن, یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

                                 سهراب سپهری

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 12:42 توسط narges|


امشب دلم پره امشب مسافری
فرصت نشد بگم چی میکشم بری

چشمم به رفتنت، دلگیرم از خودم
فرصت نشد بگم من عاشقت شدم
...
من عاشقت شدم، ما میرسیم به هم
کاش مونده بودی و میشد بهت بگم

میترسم از همه،از این شبای سرد
تو فکر رفتنی،کاری نمیشه کرد

میخواستم بهت بگم،فکر کسی نباش
میخواستم بت بگم،اما دلم نذاشت

من عاشقت شدم، ما میرسیم به هم
کاش مونده بودی و میشد بهت بگم


پ.ن:

همه چی آرومه...

دل من استثناست...!

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 20:7 توسط narges|



کمی گیجم کمی منگم، عجیب است

پریده بی جهت رنگم، عجیب است

تو را دیدم همین یک ساعت پیش

برایت باز دلتنگـــــــم، عجیب است

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 20:2 توسط narges|


مي روم اما بدان يک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

مي روم با زخم هـــــايي مانده از يک سال سرد

آن همه برفي که آمـــــد آشـــــــيانم را شکست

مي روم اما نگويــــــــي بي وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سايه هــــا ديگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتي : يادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روي باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ويران کـــردنم اما عجيب و ســــــاده بود

روي جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست


نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/06ساعت 12:4 توسط narges|


آخرين مطالب
»
» حکــــــــــــــــــــــــم
» قســـــــــــم
» اندوه
» تقاطع زندگی
» من صبورم اما...
» منم زیبا
» *مسافـــــــــــــــر*
» دلتنگی!!!!؟؟؟؟!!!!
» میــــــــــــروم
Design By : Pars Skin